نی نی و داداشی

مامان از صبح خیلی زحمت کشیده بود حالا بعد از ظهر شده بود و حسابی خوابش گرفته بود .اما نی نی و داداشی اصلا خوابشون نمی اومد. ولی به هر حال مامان می خواست هر سه نفر با هم بخوابن. اینجوری خیالش راحت تر بود . مامان شروع کرد به قصه گفتن. یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس ،هیچکس ،هیچکس، ...

 اِ !! چی شد ؟مثل اینکه مامان خوابش رفت. دیگه قصه ادامه نداشت.

نی نی هی تکون خورد و تکون خورد تا از تو بغل مامان بلند شد و رفت. داداشی هم یواشکی دنبال اون راه افتاد. خدا به خیر کنه .حالا این دوتا می خواستن چکار کنن؟

دو ساعت گذشت...

مامان از خواب بیدار شد. از نی نی و داداشی توی اتاق خواب خبری نبود. نگران شد و سریع با شنيدن سر و صدايي كه مي اومد به سمت آشپزخونه رفت. با تعجب جلوی در آشپزخونه ایستاد و گفت: وای اینجا چه خبره؟ چه اتفاقی افتاده؟ مثل اینکه لوله ی آب شکسته. همه فرش آشپزخونه خیس بود و تمام وسایل توی کابینت، روی زمین چیده شده بودند.

یه دفعه نی نی از توی راهرو رسید از سر تا پاش خیس بود. یه قوری تو دستش بود و توش پر از آب بود .نی نی توی لوله قوری فوت می کرد و صدای قل قل آّبها که شنیده می شد، می خندید.

نی نی تا مامانو دید قوری رو بهش نشون داد و گفت: این، آبه... ، بعد داداشی اومد .داداشی هم حسابی خیس بود و چیزی که دستش بود عجیب تر بود .داداشی شلوارهای بابا رو برداشته بود و معلوم نبود می خواست چکار کنه .داداشی که بزرگتر بود و می تونست درست حرف بزنه گفت: ما داریم کارهای خونه رو می کنیم .داریم خونه تکونی می کنیم .همه ظرفهای توی کابینت رو شستیم .الانم داریم لباس می شوریم. بعد گفت مامانجون تو برو بخواب تا همه کارها تموم بشن!!

مامان با تعجب گفت دارید لباس می شورید؟

داداشی گفت آره .یه عالمه لباس شستیم .توی حیاطن

مامان با عجله به سمت حیاط رفت .

به به ،اینجا دیگه چه خبره .تا دلتون بخواد لباس خیس توی حیاط بود.سر مامان گیج رفت .چه جوري می خواست این خونه رو مرتب کنه؟ !

بچه هاي عزيز، نی نی و داداشی اینهمه کار کرده بودن، اینهمه زحمت کشیده بودن ، ولی مامان اصلاً از اونها تشکر نکرد .تازه عصبانی هم شده بود و می خواست اونها رو دعوا هم بکنه.

خلاصه به خاطر کمکهای اشتباه نی نی و داداشی ،اون شب مامان و بابا مجبور شدند تا آخر شب خونه رو تمیز کنن.تازه بعدش معلوم نبود قوری کجاست تا چایی دم کنن؟ و معلوم نبود شلوار بابا کجاست تا بابا بره از بیرون غذا بخره؟

از همه بدتر نی نی حسابی سرما خورده بود. حالا شربت سرما خوردگی کجاست؟؟

راستی بچه ها شما هم به مامان و بابا کمک می کنید تا خونه تکونی کنن؟به نظر شما کارهای بچه ها درست بودن؟ چرا مامان عصبانی بود؟

 

لیست نظرات

نام شما:   
آدرس ایمیل:  
نظر شما: 
 
تاکنون نظری برای این مقاله ثبت نشده است
 
سوال از مشاور
نام و نام خانوادگی شما:  
نشانی الکترونیک:   
متن خود را وارد کنید:
 
آمار و ارقام
مقالات: 183
کاربران: 520
کل بازدیدها:271229

به جدید ترین عضو سایت behnazvijooyeh خوش آمد میگوییم.