روباه و كلاغ

یکیبود يكي نبود . در يك روز آفتابي آقا كلاغه يك قالب پنير ديد ، زود اومد و اونو با نوكش برداشت ، پرواز كرد و روي درختي نشست تا آسوده ، پنيرشو بخوره . روباه كه مواظب كلاغ بود ، پيش خودش فكر كرد بهتر است كاري بكند تا قالب پنيررا بدست بياورد . روباه نزديك درختي كه آقا كلاغه نشسته بود رفت و شروع به تعريف از آقا كلاغه كرد : ” به به چه بال و پر زيبا و خوش رنگي داري ، پر و بال سياه رنگ تو در دنيا بي نظير است . عجب سر و دم قشنگي داري و چه پاهاي زيبائي داري ،‌ حيف كه صدايت خوب نيست اگر صداي قشنگي داشتي از همه پرندگان بهتر بودي . كلاغه كه با تعريفهاي روباه مغرور شده بود، خواست قارقار كنه تا روباه بفهمد كه صداي قشنگي داره ، ولي پنير از منقـارش افتـاد و آقـا روبـاه اونو برداشت و فـرار كرد . كلاغ تازه متوجه حقه روباه شد ولي ديگر سودي نداشت. خوب بچه هاي عزيز، نتيجه اي كه از اين داستان مي گيريم اينه كه بايد مواظب باشيد چون اگر كسي تعريف زياد و بيجا از چيزي يا كسي مي كنه ، حتماً منظوري داره و ما نبايد بهش اعتماد كنيم، اميدوارم كه شما هيچ وقت گول نخوريد.

 

لیست نظرات

نام شما:   
آدرس ایمیل:  
نظر شما: 
 
تاکنون نظری برای این مقاله ثبت نشده است
 
سوال از مشاور
نام و نام خانوادگی شما:  
نشانی الکترونیک:   
متن خود را وارد کنید:
 
آمار و ارقام
مقالات: 183
کاربران: 532
کل بازدیدها:293475

به جدید ترین عضو سایت سمیه عزیزی خوش آمد میگوییم.